بارونی

خرید بک لینک
آن روز کسی در ایستگاه ولیعصر دیروز و تئاتر شهر فعلی خودکشی کرده بود. بعدازظهر کلاس زبان داشتیم و یکی دو نفر از بچهها در همان قطاری بودند که آن مرد خودش را جلوی آن انداخته بود. دختر بیچاره حالش گرفته بود. وقتی استاد از او درباره جزئیات حادثه پرسید دخترک گفت: من در واگن ابتدای قطار بودم. راهبر قطار ترمز شدیدی کرد و بعد انگار همگی از روی آن آدم رد شدیم... حس بد رد شدن از روی او... انگار همگی با هم لهش کردیم... هنوز هم از به خاطر آوردنش حس غریبی پیدا میکنم. احساسی که بعد از خواندن کتابهای مستند زمان جنگ بهم دست میدهد و یا موقع تماشای فیلمهایی با مضمون خشونت انسانی. سالها از آن خاطره گذشته است اما دیروز باز اتفاقی افتاد که آن خاطره در ذهنم زنده شد. توی راه بودم که صداهای تق تق عجیبی از جلوی ماشین میآمد. وقتی در سمت شاگرد را محکمتر بستم و خرت و پرتهای داشبور را جابجا کردم و باز صدای تلق تولوق یا چیزی شبیه به این ادامه پیدا کرد، ماشین را گوشه خیابان نگه داشتم. یکی گفت انگار چیزی داخل کاپوت ماشین صدا میکند. پیاده شد تا نگاهی به موتور ماشین بیاندازد. همانطور که پشت فرمان نشسته بودم، از بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 23:02

امروز صحبت از اسباببازی بود. این که وقتی ما بچه بودیم چقدر گزینههایمان برای اسباب بازی محدود بود. این که اسباب بازیهای برقی و باطریدار چقدر لوکس به حساب میآمد و تا چند سال مراقب بودیم عروسکهایمان خراب نشود. یاد خواهرم افتادم که با عروسک بزرگی که یکی از آشنایان از کانادا برایش هدیه آورده بود هیچ وقت بازی نمیکرد. آن عروسک را مثل یک شیء مقدس بالای کمد لباسها گذاشته بود! جایی که دست هیچ کس به آن نمیرسید. به خاطر ندارم هیچ وقت با آن عروسک بازی کرده باشد تا وقتی که عروس شد و رفت به خانه خودش و عروسک رسید به دخترش. آن عروسک الان چهل و چند ساله است و هنوز همانطور سالم و دست نخورده. مانده است. اما مگر نه این که عروسک برای بازی کردن است؟! عروسکی که مثل یک بت آن را بگذاری روی بلندی یا توی ویترین و نخواهی به آن دست بزنی به چه کار میآید؟ عروسک برای بازی است و آخر سر خراب شدن و دور انداختن! با خودم فکر میکنم چقدر از این اسباب بازیها داریم و تمام همّ و غمّمان شده نگهداری از آنها. روزی که برویم کس دیگری خواهد آمد و تمام کارهایی را که روزی میتوانستیم بکنیم و نکردیم با آن شیء مقدس خواهد کر بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 23:02

با خودش گفت زندگیت داره به آخر میرسه و تو هیچ کار نکردی. به فلانی نگاه کن چند تا کتاب چاپ کرده. یا این یکی را ببین! داره چندمین کتاب شعرش را میده بیرون. اون یکی رو ببین! چند سال است استاد دانشگاست! آن دوست دیگرت رو که نگو! عجیب است! نه؟! کجای زندگی باید بود تا راضی شوی؟ دو دقیقه قبلش تبلیغ کتابش را در برنامهای که از شبکه 4 پخش میشد دیده بود اما هیچ حسی به آن نداشت. با خودش گفت تو هم یک کارهایی کردهای دیگر! یک کتاب دیگرت هم که وقتی بیست و چند ساله بودی به چاپ رسید. هرچند اسم تو روی هیچ کدامشان نیست! اما عمرت به همینها گذشته دیگر. اصلاً مگر اینها آن طرف نان و آب میشود برای آدم؟! یا حتی این طرف؟ آن مترجم بیچاره بهمن فرزانه را یادت هست؟ چند ماه قبل به رحمت خدا رفت. خداییش! چند تا کتاب ترجمه کرده باشد خوب است؟! آن هم از زبانی که تعداد مترجمانش در آن سالها شاید به انگشتان دست نمیرسید. یکی از مترجمان تراز اول ایران بود. وقتی از دنیا رفت چند نفر خبردار شدند؟ چند نفر اصلاً او را میشناختند؟ حتی از همانها که مارکز را با ترجمههای او شناختند چند نفر اصلاً یادشان بود بهمن فرزانه کیست؟ اصل بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 23:02

گاهی به یک tuing point در زندگیت نزدیک میشوی. نقطهای که همشه دردناک است اما اجتنابناپذیر به نظر میرسد. واکنش آدمها به این نقاط برگشت متفاوت است. اگر اولین بارت باشد حتماً شوکه خواهی شد. البته بستگی دارد این اولین بار را در چه سنی تجربه کنی. اگر سنت زیاد نشده باشد، اگر زندگی از اول به تو سخت گرفته باشد دیگر عکسالعملت به سختیها شدید نخواهد بود. نقطه برگشتهای زندگی وقتی زیاد میشوند انگار دیگر درد را حس نمیکنی، سِر میشوی. دیدهاید بعضی آدمها را که چقدر صبورانه با بدترین اتفاقها برخورد میکنند؟ حتی اگر خبر مرگ عزیزترینهایشان را بشنوند هیچ نمیگویند. هرچند از درون خالی میشوند و فرو میریزند اما شوکه نمیشنود. انگار همیشه برای همه چیز آمادهاند. هفته قبل که دیدم میم چطور در برابر نقطه برگشت زندگیش کم آورده بود احساس کردم چه خوب که به جای او نیستم! نقاط برگشت زندگی دردناک است و گاهی غیرقابل تحمل اما این روزها بدجور احساس سِر شدن دارم. روحم سالهاست سِر شده. دیگر درد را احساس نمیکند. انگار هیچ اتفاق ناخوشایندی شوکهاش نمیکند. نمیدانم این خوب است یا بد؟! بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 23:02

زمان: زمستان سال 80مکان: دانشکده علوم دانشگاه تهران- امیرآبادکلاسهای کنکور ارشد الکترومغناطیس استاد...من بودم و فلانی و فلانی و...کلاس تا پاسی از شب ادامه داشت. پاسی از شب که نه. درست به خاطر ندارم تا چه ساعتی ولی برای من که میخواستم از انتهای امیرآباد تا خانه بروم به نظر پایان کلاس چیزی در حد نیمه شب بود! دو سه جلسهای که گذشت یک روز یا بهتر است بگویم یک شب درآمدم که اگر موافقید ساعت کلاس را کمی جلوتر بکشیم و ملاً یک ساعت زودتر بیاییم و یک ساعت زودتر برویم.کلاس تمام شده بود که با عجله به سمت در دانشکده به راه افتادم. توی تاریکی محوطه دانشکده صدای پایی که از جلوی در کلاس شروع شده بود همچنان به گوشم میرسید. صدایم کرد. سرم را برگرداندم. گفت: میخواهی برسونمت؟!با چشمهای وغزدهاش، همانطور که سر کلاس به همه جا خیره بود الا پای تخته و نوشتههای استاد، زل زده بود به من! با ترس به قیافه ... اش نگاه کردم. سریع گفتم نه! ممنون! و در تاریکی به سمت اتوبوسی که داشت ایستگاه را ترک میکرد دویدم. سوار اتوبوس که شدم برگشتم به سمت در دانشکده. کسی نبود.چند جلسهای تا پایان کلاسها باقی بود اما بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 23:02

تئاتر عامدانه، عاشقانه، قاتلانه تئاتر تأثیرگذاری بود. نمیتوانم بگویم یکی از بهترین تئاترهای عمرم که تعداد تئاترهایی که دیدهام چندان زیاد نیست. کلاً به نظرم تئاتر بسیار جاندارتر و زندهتر از فیلم است، اما این تئاتر چون به طور خاص درباره زندگی سه زن از زنان محکوم و معروف زمان ما بود برایم تأثیرگذار جلوه میکرد. سه زن که شاید من هم میتوانستم یکی از آنها باشم. خدا نکند! اما هر سه آنها زمانی زنان شریفی بودند از سه خانواده نجیب که خواسته و ناخواسته درگیر جنایت شده بودند. در زندگی هر کدام از آنها رگههای آشنایی از زندگی خودم را میدیدم که بیشتر دلم را میلرزاند. تئاتر از سه اپیزود تشکیل شده بود که در هر کدام یکی از این زنان در مصاحبهای خیالی به شرح زندگیاش برای یک خبرنگار میپرداخت. اولین زن مهین تنها زن قاتل سریالی ایران بود، دومی شهلا جاهد و سومی افسانه نوروزی که به جرم قتل عمد در دفاع از خود هشت سال زندانی بود. واگویههای هر سه زن، به خصوص زن اول عجیب بود. شاید هر زنی بتواند خودش را در موقعیت دومی و سومی قرار دهد و تعداد قتلهایی از این دست که هر سال به دست زنان اتفاق میافتد کم نیست بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 23:02

رزها همیشه قرمز نیستند

مخصوصا وقتی روی سنگ قبر گذاشته شوند

سفید می شوند

مثل موهای تو که رسم رفتن را تاب نیاورد.

بارونی...

ما را در سایت بارونی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 23:02

صفحه بندی